سلام دوستان عزیز.
این هم نیمه ی دوم داستان اول.
امیدوارم لذت ببرید.
نظرات فراموش نشود.
سهشنبه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
نیمه ی دوم قسمت اول
رضا هیچ چیز نگفت.اخلاقش بود.به بد و بیراه جواب نمی داد.فقط می گفت ارزش این زبانی که خدا داده بیشتر از یک فحش است.
همه بعد از یک سری خندیدن حسابی خسته روی صندلی هایشان نشستند.یکی خودش را باد می زد.یکی داخل کیفش را نگاه می کرد و.... این دفعه صدای صندلی ها بود که کلاس را پر کرده بود.
-پاس می کنی؟ -چی رو؟ -ریاضی دیگه.می گن سوالاش باز هماهنگه. –آره بابا.دارم تمرین می کنم.اگه خدا بخواد. –رضا تو چی؟ -من؟ چم.شاید.
ساکت شدم.چیزی برای گفتن نداشتم.یکی از بچه ها که اسمش مهرداد بود همیشه دنبال مکان خلوت می گشت برای آواز خواندن. شروع کرد: -اصغر.اصغر،اصغر. تو کجایی اصغر.من تو رو می خوام عزیزم.حالا بیا تو.اصغــــــــر.... –هوی! بابا چه خبره.خوش صدا هم که نیستی.صدای مرغیتو بلند نکن.
همین جا بود که مهرداد بلند شد.-چی گفتی؟ -گفتم حنجرت طلاییه....
ای وای باز هم دعوا.اما بر خلاف اتوبوس این یکی جدی و واقعی بود.یکی فحش می داد و دیگری جواب.همین حین بود که آقای جلالی وارد کلاس شد.با صدای بلند و کمی خشن:- ساکت.آقا اینجا کلاسه.طویله که نیست.والا حموم زنونه هم نیست.چرا این قدر صدا می کنید؟.-آقا تقصیر این بود.-تو فحش دادی.-تو الکی صداتو بردی بالا.... –ساکت.هر چی بود.بسه دیگه.بلند شید برید خونه آقای اصغر زاده تشریف نمیارن.
آخیش راحت شدم.ریاضی هر چه کمتر زندگی بهتر.با صدای بچه ها از در کلاس بیرون آمدم.رضا هم همراهم بود.همه اش به این فکر می کردم اگر باز هم ریاضی و فیزیک نمره نیاورم چکار کنم.اما به خودم گفتم حتی اجازه نده بد به دلت راه بیفته. با رضا از سالن مدرسه بیرون آمدیم.به طرف آبخوری رفتم. –بیا آبی بخوریم.میریم خونه.تو راه یادم بنداز.... ولش کن.هیچی. –زود بخور.اصلا حوصله ندارم.دارم از گرما می پزم.خاک تو سر من و تو که نه ماه درس نخوندیم.حالا مجبوریم تو این گرما جبران کنیم.واقعا خریم. –بی خیال.من و تو هم مثل بقیه. –اما من دوست ندارم مثل بقیه باشم.من یه نفر مثل خودمم. –خیله خب.جفنگ نگو بیا بریم.
دور دهانم را با آستین پیراهنم پاک کردم.تری دور دهانم روی آستین ماند.همان لحظه فکری به نظرم رسید. –رضا بیا.بیا بری خودمونو خیس کنیم.من پول ندارم باید پیاده برم.تا خونه از گرما پوست میندازم.لا اقل نصفه راه رو خنک باشم. –چم.تو برو. من لباسم تازه شسته شده. –اوه بچه سوسول. اولین مشت آب را روی پیراهنم ریختم.مشت بعدی،بعدی و.... تا لباسم کامل خیس شد.-به به چه حالی می ده.بریم.
همان جور خیس در حیاط می چرخیدیم.هر قدم که بر می داشتم پشت سرم خیس می شد.اما حیف که گرما عمر خیسی ها را کوتاه می کرد.با رضا به طرف در مدرسه رفتیم.از مدرسه که بیرون آمدم با منظره ای مواجه شدم که تقریبا تمام برنامه هایم را به هم زد. فرید با آن شکم چاقش به ماشین تکیه داده بود و داشت خودش را می خاراند.پدرم هم در ماشین نشسته بود.طبق معمول صدای ظبطش تا شعاع پنجاه متری را پر کرده بود. رضا همین جا بود که از من خداحافظی کرد.من هم با تمام بهت زدگی جوابش را دادم.پیاده رفت.اصلا متوجه رفتنش نشدم.فقط دیدمش که پیاده می رود.
یکدفعه با صدای فرید به خودم آمدم.-بیا دیگه سوار شو بریم.گرما پختیم. –چرا اومدین دنبال من؟! من خودم پیاده میومدم.با رضا کار داشتم. –بیا میریم تو راه رضا رو هم سوار می کنیم.
پدرم سرش را از شیشه ی ماشین بیرون کرد و گفت زود باش.یک نوار جدید خریده ام بیا گوش کنیم. عادت پدرم بود.بیشتر پول جیبش را می داد نوار می خرید.از وقتی سیگار را ترک کرده بود معتاد نوار موسیقی شده بود.می گفت پول بابت نوار خیلی خیلی بهتر از پول بابت دوده.راست هم می گفت لااقلش این بود که با موسیقی سرگرم می شدیم.
به طرف ماشینمان رفتم.خاکی جلوی مدرسه گرد و خاک به پا نمی کرد اما این قدر قلوه سنگ داشت که راه رفتن را سخت می کرد.تا به ماشین رسیدم کف پاهایم سوراخ سوراخ شد.
-در رو محکم ببند.خراب شده. –بابا من می خواستم خودم بیام.صبحی که در خواب ناز بودید.ظهری هم استراحت می کردی. –حقت بود تو همچین هوایی پیاده بیای.رضا رو هم سوار می کنیم نگران نباش. فرید که روی صندلی جلو نشسته بود چند لحظه ای بود که رویش را به من گردانده بود.با چشمهایی در نهایت شگفت زدگی گفت: -چرا لباست خیسه.خر، روی صندلی تکیه نده.صندلیها خراب می شن. –خِل بابا.چرا چشماتو همچین هولیک می کنی؟! ناگهان پدرم رویش را برگرداند: -اَه.چرا خودتو خیس کردی.تکیه نده.تا خونه همین جور سیخ نشستی یاد می گیری دیگه از این کارا نکنی.
اصلا حوصله ی جر و بحث نداشتم،چیزی نگفتم.همان جور سیخ نشستم.پدرم حرکت کرد.ماشین در خاکی جلوی مدرسه تکان شدیدی می خورد. به آسفالت که رسدیم پدرم سرعت ماشین را زیاد کرد.گفت: -جوانک های باغ بابا،ببندید کمربند را همین حالا. صدای ظبطش را تا آخر زیاد کرد.یک موسیقی بندری بود.خیلی شاد بود.می دانستم تا خانه نمی شود بی حرکت نشست.من هم همراه فرید شروع به رقصیدن کردم.همیشه همین جور بود.هر وقت ما سه تا در ماشین تنها بودیم بساط رقص پهن بود.
تا خانه همین وضعیت بود.شاید در خیابان همه چپ چپ نگاهمان کنند اما در محله مان این جوری نیست.چون همه ما را می شناسند و از سلامت عقلیمان اطمینان دارند! سر چهارراه ها که می رسیدیم پدرم از ترس جریمه راهنمایی رانندگی صدای آهنگ را کم می کرد.همه صاف می نشستیم و مثل بقیه چشمهایمان را به تایمر چراغ راهنمایی می دوختیم.کاش کاری غیر از این بود.البته بعضی ها هم تا می توانستند مونث های داخل ماشین های کناری را بر انداز می کردند!
-پیاده شین.پایان خطه.در رو هم محکم ببند احمد. –ای وای.بابــــــا.... –چی می گی باز؟ -یادمون رفت رضا رو تو راه سوار کنیم. –هشتو نی.بعدش. تا اینجا این قدر خرم آمدیم که یادم رفت رضایی هم هست.اصلا یادم رفت که لباسم خیس بوده و تا اینجا سیخ رقصیده ام! فرید با خنده در حالی که شلوارش را بالا می کشید گفت: از مضرات شادی بی اندازه!
پدرم که اصلا دوست نداشت عصبانیت و ناراحتی مادرم را ببیند گوشزد کرد که همین جا باید موضوع ها و دعواهایتان را تمام کنید و مثل بچه ی آدم وارد خانه شوید.با فرید توی سر کله ی هم زدیم و کمی هم به اتفاقاتی که افتاده بود خندیدیم.
بابا غلام زنگ آیفون(در باز کن.یا هر اسم فارسی دیگر) را زد.همان موقع در باز شد.پدرم تعجب کرد و گفت چرا بدون سوال از پشت گوشی، در را باز کردند. به هر حال داخل حیاط خانه شدیم. من آخرین نفر بودم.هنوز در را نبسته بودم که مادرم از داخل خانه فریاد کشید.-ایست،همون جا توی حیاط پاتونو بشورید.بوی گند جوراباتون تمام خونه رو برداشته. –بزار ما بیایم تو، ببین اصلا پاها بوده می ده. – منظورم بوی از دیروز موندست.
چاره ای نبود.می بایست پاهایمان را زیر شیر داخل حیاط بشوییم.جوراب هایمان را در آوردیم.اول پاهایمان را آب کشیدیم بعد جوراب ها را. فرنگیس(خواهرم) از هال بیرون آمد.دمپایی های چینی اش را پایش کرد.کشان کشان به وسط ایوان رسید: - به به،تجدیدی پاس کردن با اعمال شاقوه! یک آن همه ساکت شدند و یکدفعه من و فرید و بابا زدیم زیر خنده .پدرم وقت خنده لب پایینی اش را گاز می گرفت.فرید هم از ته گلو می خندید.خِر.... خـــِر.... من گفتم: -لیسانس ادبیات؛دانشگاه رفته؛شاقوه نه، شاقه!
بدجوری کم آورده بود. خودش را جمع و جور کرد: -حرف نزن.گفتم شاقه.حالا دیگه بعد از این همه رمان خوندن و داستان خوندن باید این یک کلمه رو بلد باشم. راست می گفت.فرنگیس خیلی داستان می خواند.این قدر کتاب رمان از نویسنده های مختلف داشت که کتابخانه اش-که دو برابر کمد لباسی من و فرید بود-پر شده بود.
اما به نظر من سودی از این خواندن ها نبرده بود.چون هنوز هم نمی توانست بسیاری از کلمات را درست بیان کند.البته رمان خواندن برای یادگیری تلفظ کلمات نیست اما خب،می شود از تویش چنین چیزهایی را هم یاد گرفت.
در حین خندیدن ها و سرخ و سفید شدن های فرنگیس بود که مادرم از هال بیرون آمد.یک کفگیر بزرگ دستش بود.احتمالا در حال آشپزی بوده. در چهار چوب درب ورودی ایستاد.کمرش را به طرف در خم کرد.کفگیرش را به کف دستش زد.نگاهی به ما اداخت:-آقا غلام چند بار گفتم همدست این دو تا نشو؟ اینا خودشون خنده هاشونو می کنن.لازم نیست شما بهشون کمک کنید.زودبیا تو ناهار یخ کرد. –اولاً سَلامُن علیکم.بعدشم خنده بر هر درد بی درمانی دواست.تابعا ًناهار مگه آبِ که یخ کنه. –سلام.مزه نریز،آبگوشت مرغ درست کردم.آبکیه.حالا دیدی یخ می کنه. –آبگوشت مرغ؟ پس چرا کفگیر دستته؟! –ها؟! ها،هیچی داشتم فرنگیس رو می زدم.زیاد با تلفن صحبت کرد. پدرم همین جا بود که پوزخندی روی لب هایش نشست.من و برادرم هم دستهایمان را به نشانه ی پیروزی به هم زدیم. –آه،بزن قَدش.... بابا غلام در حالی که دستهایش را باز کرده بود به طرف فرنگیس رفت: - قربون دخترم بشم.طوری نیست.خودم چاکرش.پول تلفونو میدم. دیگه به بلور بابا چیزی نزنی.
فرنگیس گونه هایش سرخ شد.گردنش تکان خورد و مثل اینکه باور کرده باشد بابا دوستش دارد لپ او را بوسید و داخل خانه شد.مادرم هم پشت سرش رفت.
پدرم رویش را برگرداند به طرف ما و چشمکی زد و گفت: -حال کردی.دستامو به پیراهنش پاک کردم.هم خیس بود هم با روغن ماشین کثیف شده بود!. ما دو تا هم که هنوز باور داشتیم بابا غلام همان بابا غلام است فریاد شادی سر دادیم.و داخل خانه شدیم.
عصر امروز هم که مثل بقیه روزها بود.نه،عصر دیروز،آخر از نیمه شب گذشته.
دیگر بقیه روز چیز خاصی نداشت.شاید هم من حوصله تعریف کردن ندارم.به هر حال.اسم این قسمت که نوشتم باشد <مدرسه>.امیدوارم فردا روز خوبی باشد.الآن یک پیامک(همان پیام با تلفن همراه) مزاحمی به یکی از دوستانم می دهم و خودم می خوابم.قصد مزاحمت که ندارم.فقط می خواهم وقت خواب هم دوستم به یادم باشد! به امید روزی بهتر.به امید خدا
همه بعد از یک سری خندیدن حسابی خسته روی صندلی هایشان نشستند.یکی خودش را باد می زد.یکی داخل کیفش را نگاه می کرد و.... این دفعه صدای صندلی ها بود که کلاس را پر کرده بود.
-پاس می کنی؟ -چی رو؟ -ریاضی دیگه.می گن سوالاش باز هماهنگه. –آره بابا.دارم تمرین می کنم.اگه خدا بخواد. –رضا تو چی؟ -من؟ چم.شاید.
ساکت شدم.چیزی برای گفتن نداشتم.یکی از بچه ها که اسمش مهرداد بود همیشه دنبال مکان خلوت می گشت برای آواز خواندن. شروع کرد: -اصغر.اصغر،اصغر. تو کجایی اصغر.من تو رو می خوام عزیزم.حالا بیا تو.اصغــــــــر.... –هوی! بابا چه خبره.خوش صدا هم که نیستی.صدای مرغیتو بلند نکن.
همین جا بود که مهرداد بلند شد.-چی گفتی؟ -گفتم حنجرت طلاییه....
ای وای باز هم دعوا.اما بر خلاف اتوبوس این یکی جدی و واقعی بود.یکی فحش می داد و دیگری جواب.همین حین بود که آقای جلالی وارد کلاس شد.با صدای بلند و کمی خشن:- ساکت.آقا اینجا کلاسه.طویله که نیست.والا حموم زنونه هم نیست.چرا این قدر صدا می کنید؟.-آقا تقصیر این بود.-تو فحش دادی.-تو الکی صداتو بردی بالا.... –ساکت.هر چی بود.بسه دیگه.بلند شید برید خونه آقای اصغر زاده تشریف نمیارن.
آخیش راحت شدم.ریاضی هر چه کمتر زندگی بهتر.با صدای بچه ها از در کلاس بیرون آمدم.رضا هم همراهم بود.همه اش به این فکر می کردم اگر باز هم ریاضی و فیزیک نمره نیاورم چکار کنم.اما به خودم گفتم حتی اجازه نده بد به دلت راه بیفته. با رضا از سالن مدرسه بیرون آمدیم.به طرف آبخوری رفتم. –بیا آبی بخوریم.میریم خونه.تو راه یادم بنداز.... ولش کن.هیچی. –زود بخور.اصلا حوصله ندارم.دارم از گرما می پزم.خاک تو سر من و تو که نه ماه درس نخوندیم.حالا مجبوریم تو این گرما جبران کنیم.واقعا خریم. –بی خیال.من و تو هم مثل بقیه. –اما من دوست ندارم مثل بقیه باشم.من یه نفر مثل خودمم. –خیله خب.جفنگ نگو بیا بریم.
دور دهانم را با آستین پیراهنم پاک کردم.تری دور دهانم روی آستین ماند.همان لحظه فکری به نظرم رسید. –رضا بیا.بیا بری خودمونو خیس کنیم.من پول ندارم باید پیاده برم.تا خونه از گرما پوست میندازم.لا اقل نصفه راه رو خنک باشم. –چم.تو برو. من لباسم تازه شسته شده. –اوه بچه سوسول. اولین مشت آب را روی پیراهنم ریختم.مشت بعدی،بعدی و.... تا لباسم کامل خیس شد.-به به چه حالی می ده.بریم.
همان جور خیس در حیاط می چرخیدیم.هر قدم که بر می داشتم پشت سرم خیس می شد.اما حیف که گرما عمر خیسی ها را کوتاه می کرد.با رضا به طرف در مدرسه رفتیم.از مدرسه که بیرون آمدم با منظره ای مواجه شدم که تقریبا تمام برنامه هایم را به هم زد. فرید با آن شکم چاقش به ماشین تکیه داده بود و داشت خودش را می خاراند.پدرم هم در ماشین نشسته بود.طبق معمول صدای ظبطش تا شعاع پنجاه متری را پر کرده بود. رضا همین جا بود که از من خداحافظی کرد.من هم با تمام بهت زدگی جوابش را دادم.پیاده رفت.اصلا متوجه رفتنش نشدم.فقط دیدمش که پیاده می رود.
یکدفعه با صدای فرید به خودم آمدم.-بیا دیگه سوار شو بریم.گرما پختیم. –چرا اومدین دنبال من؟! من خودم پیاده میومدم.با رضا کار داشتم. –بیا میریم تو راه رضا رو هم سوار می کنیم.
پدرم سرش را از شیشه ی ماشین بیرون کرد و گفت زود باش.یک نوار جدید خریده ام بیا گوش کنیم. عادت پدرم بود.بیشتر پول جیبش را می داد نوار می خرید.از وقتی سیگار را ترک کرده بود معتاد نوار موسیقی شده بود.می گفت پول بابت نوار خیلی خیلی بهتر از پول بابت دوده.راست هم می گفت لااقلش این بود که با موسیقی سرگرم می شدیم.
به طرف ماشینمان رفتم.خاکی جلوی مدرسه گرد و خاک به پا نمی کرد اما این قدر قلوه سنگ داشت که راه رفتن را سخت می کرد.تا به ماشین رسیدم کف پاهایم سوراخ سوراخ شد.
-در رو محکم ببند.خراب شده. –بابا من می خواستم خودم بیام.صبحی که در خواب ناز بودید.ظهری هم استراحت می کردی. –حقت بود تو همچین هوایی پیاده بیای.رضا رو هم سوار می کنیم نگران نباش. فرید که روی صندلی جلو نشسته بود چند لحظه ای بود که رویش را به من گردانده بود.با چشمهایی در نهایت شگفت زدگی گفت: -چرا لباست خیسه.خر، روی صندلی تکیه نده.صندلیها خراب می شن. –خِل بابا.چرا چشماتو همچین هولیک می کنی؟! ناگهان پدرم رویش را برگرداند: -اَه.چرا خودتو خیس کردی.تکیه نده.تا خونه همین جور سیخ نشستی یاد می گیری دیگه از این کارا نکنی.
اصلا حوصله ی جر و بحث نداشتم،چیزی نگفتم.همان جور سیخ نشستم.پدرم حرکت کرد.ماشین در خاکی جلوی مدرسه تکان شدیدی می خورد. به آسفالت که رسدیم پدرم سرعت ماشین را زیاد کرد.گفت: -جوانک های باغ بابا،ببندید کمربند را همین حالا. صدای ظبطش را تا آخر زیاد کرد.یک موسیقی بندری بود.خیلی شاد بود.می دانستم تا خانه نمی شود بی حرکت نشست.من هم همراه فرید شروع به رقصیدن کردم.همیشه همین جور بود.هر وقت ما سه تا در ماشین تنها بودیم بساط رقص پهن بود.
تا خانه همین وضعیت بود.شاید در خیابان همه چپ چپ نگاهمان کنند اما در محله مان این جوری نیست.چون همه ما را می شناسند و از سلامت عقلیمان اطمینان دارند! سر چهارراه ها که می رسیدیم پدرم از ترس جریمه راهنمایی رانندگی صدای آهنگ را کم می کرد.همه صاف می نشستیم و مثل بقیه چشمهایمان را به تایمر چراغ راهنمایی می دوختیم.کاش کاری غیر از این بود.البته بعضی ها هم تا می توانستند مونث های داخل ماشین های کناری را بر انداز می کردند!
-پیاده شین.پایان خطه.در رو هم محکم ببند احمد. –ای وای.بابــــــا.... –چی می گی باز؟ -یادمون رفت رضا رو تو راه سوار کنیم. –هشتو نی.بعدش. تا اینجا این قدر خرم آمدیم که یادم رفت رضایی هم هست.اصلا یادم رفت که لباسم خیس بوده و تا اینجا سیخ رقصیده ام! فرید با خنده در حالی که شلوارش را بالا می کشید گفت: از مضرات شادی بی اندازه!
پدرم که اصلا دوست نداشت عصبانیت و ناراحتی مادرم را ببیند گوشزد کرد که همین جا باید موضوع ها و دعواهایتان را تمام کنید و مثل بچه ی آدم وارد خانه شوید.با فرید توی سر کله ی هم زدیم و کمی هم به اتفاقاتی که افتاده بود خندیدیم.
بابا غلام زنگ آیفون(در باز کن.یا هر اسم فارسی دیگر) را زد.همان موقع در باز شد.پدرم تعجب کرد و گفت چرا بدون سوال از پشت گوشی، در را باز کردند. به هر حال داخل حیاط خانه شدیم. من آخرین نفر بودم.هنوز در را نبسته بودم که مادرم از داخل خانه فریاد کشید.-ایست،همون جا توی حیاط پاتونو بشورید.بوی گند جوراباتون تمام خونه رو برداشته. –بزار ما بیایم تو، ببین اصلا پاها بوده می ده. – منظورم بوی از دیروز موندست.
چاره ای نبود.می بایست پاهایمان را زیر شیر داخل حیاط بشوییم.جوراب هایمان را در آوردیم.اول پاهایمان را آب کشیدیم بعد جوراب ها را. فرنگیس(خواهرم) از هال بیرون آمد.دمپایی های چینی اش را پایش کرد.کشان کشان به وسط ایوان رسید: - به به،تجدیدی پاس کردن با اعمال شاقوه! یک آن همه ساکت شدند و یکدفعه من و فرید و بابا زدیم زیر خنده .پدرم وقت خنده لب پایینی اش را گاز می گرفت.فرید هم از ته گلو می خندید.خِر.... خـــِر.... من گفتم: -لیسانس ادبیات؛دانشگاه رفته؛شاقوه نه، شاقه!
بدجوری کم آورده بود. خودش را جمع و جور کرد: -حرف نزن.گفتم شاقه.حالا دیگه بعد از این همه رمان خوندن و داستان خوندن باید این یک کلمه رو بلد باشم. راست می گفت.فرنگیس خیلی داستان می خواند.این قدر کتاب رمان از نویسنده های مختلف داشت که کتابخانه اش-که دو برابر کمد لباسی من و فرید بود-پر شده بود.
اما به نظر من سودی از این خواندن ها نبرده بود.چون هنوز هم نمی توانست بسیاری از کلمات را درست بیان کند.البته رمان خواندن برای یادگیری تلفظ کلمات نیست اما خب،می شود از تویش چنین چیزهایی را هم یاد گرفت.
در حین خندیدن ها و سرخ و سفید شدن های فرنگیس بود که مادرم از هال بیرون آمد.یک کفگیر بزرگ دستش بود.احتمالا در حال آشپزی بوده. در چهار چوب درب ورودی ایستاد.کمرش را به طرف در خم کرد.کفگیرش را به کف دستش زد.نگاهی به ما اداخت:-آقا غلام چند بار گفتم همدست این دو تا نشو؟ اینا خودشون خنده هاشونو می کنن.لازم نیست شما بهشون کمک کنید.زودبیا تو ناهار یخ کرد. –اولاً سَلامُن علیکم.بعدشم خنده بر هر درد بی درمانی دواست.تابعا ًناهار مگه آبِ که یخ کنه. –سلام.مزه نریز،آبگوشت مرغ درست کردم.آبکیه.حالا دیدی یخ می کنه. –آبگوشت مرغ؟ پس چرا کفگیر دستته؟! –ها؟! ها،هیچی داشتم فرنگیس رو می زدم.زیاد با تلفن صحبت کرد. پدرم همین جا بود که پوزخندی روی لب هایش نشست.من و برادرم هم دستهایمان را به نشانه ی پیروزی به هم زدیم. –آه،بزن قَدش.... بابا غلام در حالی که دستهایش را باز کرده بود به طرف فرنگیس رفت: - قربون دخترم بشم.طوری نیست.خودم چاکرش.پول تلفونو میدم. دیگه به بلور بابا چیزی نزنی.
فرنگیس گونه هایش سرخ شد.گردنش تکان خورد و مثل اینکه باور کرده باشد بابا دوستش دارد لپ او را بوسید و داخل خانه شد.مادرم هم پشت سرش رفت.
پدرم رویش را برگرداند به طرف ما و چشمکی زد و گفت: -حال کردی.دستامو به پیراهنش پاک کردم.هم خیس بود هم با روغن ماشین کثیف شده بود!. ما دو تا هم که هنوز باور داشتیم بابا غلام همان بابا غلام است فریاد شادی سر دادیم.و داخل خانه شدیم.
عصر امروز هم که مثل بقیه روزها بود.نه،عصر دیروز،آخر از نیمه شب گذشته.
دیگر بقیه روز چیز خاصی نداشت.شاید هم من حوصله تعریف کردن ندارم.به هر حال.اسم این قسمت که نوشتم باشد <مدرسه>.امیدوارم فردا روز خوبی باشد.الآن یک پیامک(همان پیام با تلفن همراه) مزاحمی به یکی از دوستانم می دهم و خودم می خوابم.قصد مزاحمت که ندارم.فقط می خواهم وقت خواب هم دوستم به یادم باشد! به امید روزی بهتر.به امید خدا
برچسبها:
یادداشتهای احمد ، طنز
چهارشنبه ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
اولین یادداشت روزانه
==========
این اولین باریست که می خواهم بنویسم.از روزهای زندگانی ام.امیدوارم آخرین بارم نباشد چون این کار را دوست دارم.
من احمد هستم.در خانواده ای پنج نفره زندگی می کنیم.من،بابا غلام،مادرم معصومه،برادرم فرید و خواهرم فرنگیس.نمی دانم چرا پدر و مادرم اسم مرا احمد گذاشتند چون هیچ شباهتی به اسم های خواهر و برادرم ندارد.
سعی می کنم آخر شب که همه می خواهند بخوابند من هم خاطرات و گذران روزی که پشت سر گذاشته ام بنویسم.مطمن هستم بالاخره کسی غیر از خودم نوشته هایم را می خواند.
به نظر خودم ذوق هنری و ادبی زیادی دارم اما خانواده با این امر مخالف اند.پدرم همیشه می گوید:آخر تو بابایت نویسنده بوده؟ جدت نقاش بوده؟ چرا همیشه فکر می کنی هنرمندی؟
یکی نیست بگوید هنر من یک هنر ارثی نیست.من خودم را باور دارم.خلاصه هر چه بگویم نه شما می فهمید منظور من چیست نه آنها می فهمند من چه می گویم.
امروز نونزدهم تیر بود یا بهتر است بگویم هست.هنوز تا نیمه شب دقایقی باقیست.مثل همیشه گرم.کرمان را از وقتی یادم است تیر ماهش هم یادم است.صبحی کلاس جبرانی داشتم.بله کلاس جبرانی ریاضی و فیزیک.آخر من امسال ریاضی و فیزیک را تجدید شده ام.بقیه نمره هایم خوب است.تقریبا همه بالای هجده هستند.اما این دوتا را نمی دانم چه شده.تقریبا شش و نه.
می بایست زود سر کلاس حاظر شوم.تا به خودم جنبیدم و از رختخواب پا شدم ساعت نه شد.یک ساعت دیگر کلاس شروع می شد.مادرم سرکار بود و بقیه در خواب.گفتم خوب نیست پدرم را بیدار کنم تا با ماشین برساندم.پیاده و با تاکسی می روم.
بدون صبحانه و با عجله از خانه بیرون آمدم.تا سر کوچه با تمام سرعتم دویدم.سر کوچه یک تاکسی برایم ایستاد و من هم سوار شدم.تا میدان باغملی با تاکسی رفتم.نفهمیدم چگونه رفتم.خواب بودم؟ بیدار بودم؟
همین که به باغملی رسیدیم از ماشین پیاده شدم.راننده گفت:-قابل نداشت. –بله؟ -شما چندی دادی؟ -من؟ -پول ندادی.دادی؟ -ها.پول؟! نه ندادم.همون صد تومن دیگه؟ -قابلیم نداره. –بفرما.دستتون درد نکنه.
از ماشین که پیاده شدم نگاهی به جیبم انداختم؛ به خودم گفتم ای دل غافل دیدی یادم رفت.پول تا مدرسه ندارم.مثل اینکه باید پیاده سیر کنم! حالا چجوری تا اونجا برم؟! آهان فهمیدم یک تکه با اتوبوس می روم بقیه راه هم که پیاده راحت است.
رفتم آن طرف میدان کنار ایستگاه اتوبوس.یک سکه هم ته جیبم نبود.اما من کسی نیستم که جلوی چنین مسله ای کوتاه بیایم.همراه جمعیت سوار اتوبوس شدم.اتوبوس طبق معمول آنقدر شلوغ بود که جای نشستن گیرم نیامد.مجبور شدم به ایستم.من اطمینان دارم شهردار تا به حال سوار اتوبوس های این شهر نشده اگر شده بود دیگر نمی گذاشت راننده ها تا حلقوم ماشین، مسافر سوار کنند.
داشتم خفه می شدم.پسرک گدایی جلویم ایستاده بود که عجیب بویی می داد.دستم را به شانه اش زدم.برگشت نگاهی به من انداخت.گفتم: -تو محله ی شما حموم نیست؟ -ها؟! پول نازنین رو خرج آب ریختن به بدن نمی کنن! پیش خودم گفتم خدا کند امروز پولی گیرش بیاید و برود حمام.
یک دفعه اتوبوس گفت پِس.همه ی مردمی که ایستاده بودند رفتند تو شیشه ی جلوی ماشین.راننده گفت:- هی چه خبره.میله ی جلوی داشبورد رو کندین. یک نفر از جمعیت که خیلی شاکی بود گفت:-یه ده نفر دیگه سوار می کردی. همه زدند زیر خنده.راننده بدجور کم آورده بود.دید نمی شود جلوی این همه آدم سکوت کند –حالا تو پیاده شو کمکی به فرهنگ سازی کرده باشی. یک نفر دیگر گفت: -بابا فرهنگ ساز. خلاصه جر و بحثی توی اتوبوس راه افتاد.تا آنجایی که من می خواستم پیاده شوم هنوز ادامه داشت.
پس.اتوبوس یکبار دیگر ایستاد.باز هم ماجرای قبلی تکرار شد.اما اینبار صدای درها هم آمد.
-چارا گوهری کسی بود؟ من گفتم:-بله. –آقا اجازه بده رد بشم. ببخشید پاتونو از روی پند کفشم بردارید. –دستتون درد نکنه. –بلیط یا پول.اگه داری بلیط بده بهتره. –موقع سوار شدن دادم. –من از کسی چیزی نگرفتم. –باور کن دادم. –خیله خوب قسم نخور به خاطر بیست پنج تومن پول.برو پایین. در اتوبوس را بست و حرکت کرد.همین جور دور می شد.با خودم فکر کردم من قسم خوردم؟! نه بابا.دیگر این روزها قسم مثل کشک شده.برای هر موضوعی قسم می خورند.اما من آدمی نبودم که به خاطر چیز ساده ای قسم بخورم.
-ولش بابا.بی خیال، مردم دیونه اند.بریم دور شد.آلان سر کلاس رام نمی دن.دوباره مثل دیروز اصغر(معلم ریاضی مان.فامیلی اش اصغر زاده بود.اما بچه ها می گفتند اصغر.)می گه تو سر کلاس تجدیدی ها هم دیر میای؟! آخه بد بخت دوباره می افتی.دوباره بی چارگی و....
در راه به سرعت راه می رفتم.هر چند لحظه به ساعت موبایلم نگاهی می انداختم.دیر شد.دیرشد.حالا دیگر صدای پاهایم را می شنیدم که به هم مالیده می شدند و هر لحظه صدایش خشن تر می شد.خش خش خش....
اووه نه.اکبر آقا سر کوچه فرعی مدرسه ایستاده بود.اکبر آقا فروشنده ی بقالی سر کوچه ی مدرسه مان بود.مرد خوبی بود.از اتفاق قرضی هم جنس می داد.من حدودا چهارهزارو پانصد تومان بدهی داشتم.این اواخر تا مرا می دید یادش می افتاد و پولش را طلب می کرد.آخرین بار گفته بود اگر پولم را ندهی به مدرسه تان می آیم و به مدیرتان می گویم.حالا مجبور بودم از کوچه ی پشتی بروم.چون می دانم هنوز یادش هست.
تا رفتم از کوچه ی پشتی دور زدم و به مدرسه رسیدم ساعت ده و نیم شده بود.دیگر اصغر سر کلاس راهم نمی داد. پیش خودم گفتم دیگر خودم را سبک نکنم.مستقیم به دفتر مدیریت مدرسه می روم.
-آقا اجازه.سلام آقا. –کی به تو اجازه داد صحبت کنی؟! سلام علیکم. کجا بودی تا حالا؟ نیم ساعت از کلاس ریاضی گذشته. –ببخشید آقا پدرم خواب بود. –عجب؟! بابایه من هم مرده.من دیگه سرکار نمیام.- حال.... ببخشید. –شانس اوردی آقا اصغر زاده هنوز نیامده.ماشینش خراب شده.برو سر کلاس پیش بچه ها الآن خودم می آیم. –آقا اجازه؟ پس پارسال بابایه ما ماشین نداشت ما مدرسه نمیامدیم؟! مدیرمان آقای جلالی خنده ای کرد و گفت:فضولی موقوف.برو سر کلاس.
دیگر از روی اجبار یا هر چه اسمش را بگذاریم به طرف کلاس رفتم.کلاس ما کلاس یکی مانده به انتهای سالن بود.از صدای بچه ها فهمیدم که خبری هست.سرعتم را بیشتر کردم.به در کلاس که رسیدم با صحنه ای عجیب مواجه شدم:یکی از بچه ها روی کول رضا(دوست صمیمی من)بود و پشت سر هم به او دستور می داد: -چپ چپ.تند برو دیگه.الان اصغر جون میاد. –حالا تا اون بالا کیف می کنی اصغر شد اصغر جون؟ -برو آقا، وظیفتو انجام بده.-بسه دیگه.پنج دقیقه شد. من جلو رفتم.دستی زدم به شانه ی رضا: -رضا چه کاره ای؟! چرا همچین می کنی؟!-بیا پایین دیگه.بسه.پنج دقیقه شد. –آروم.آروم.آفرین.دیگه شرط نبندی ها کوچولو! حسین که از پشت رضا پایین آمده بود داشت لباس هایش را مرتب می کرد و با بقیه بچه ها می خندید.من دوباره گفتم: - رضا چرا خری می دادی؟! –هچی بابا.دیروز روی مسابقه فوتبال شرطبندی کردیم.دیشت تیمم باخت.مجبور شدم به این پوزو خری بدم. – همینه که می گن شرط بندی حرومه. بچه ها همه خندیدند.یکی گفت شد حکایت اون داستان که یارو به خاطر یه لقمه نون سگ شد.رضا هم به خاطر یه توپو چندتا آدم بیکارتر از خودش، خر شد.
==========
این اولین باریست که می خواهم بنویسم.از روزهای زندگانی ام.امیدوارم آخرین بارم نباشد چون این کار را دوست دارم.
من احمد هستم.در خانواده ای پنج نفره زندگی می کنیم.من،بابا غلام،مادرم معصومه،برادرم فرید و خواهرم فرنگیس.نمی دانم چرا پدر و مادرم اسم مرا احمد گذاشتند چون هیچ شباهتی به اسم های خواهر و برادرم ندارد.
سعی می کنم آخر شب که همه می خواهند بخوابند من هم خاطرات و گذران روزی که پشت سر گذاشته ام بنویسم.مطمن هستم بالاخره کسی غیر از خودم نوشته هایم را می خواند.
به نظر خودم ذوق هنری و ادبی زیادی دارم اما خانواده با این امر مخالف اند.پدرم همیشه می گوید:آخر تو بابایت نویسنده بوده؟ جدت نقاش بوده؟ چرا همیشه فکر می کنی هنرمندی؟
یکی نیست بگوید هنر من یک هنر ارثی نیست.من خودم را باور دارم.خلاصه هر چه بگویم نه شما می فهمید منظور من چیست نه آنها می فهمند من چه می گویم.
امروز نونزدهم تیر بود یا بهتر است بگویم هست.هنوز تا نیمه شب دقایقی باقیست.مثل همیشه گرم.کرمان را از وقتی یادم است تیر ماهش هم یادم است.صبحی کلاس جبرانی داشتم.بله کلاس جبرانی ریاضی و فیزیک.آخر من امسال ریاضی و فیزیک را تجدید شده ام.بقیه نمره هایم خوب است.تقریبا همه بالای هجده هستند.اما این دوتا را نمی دانم چه شده.تقریبا شش و نه.
می بایست زود سر کلاس حاظر شوم.تا به خودم جنبیدم و از رختخواب پا شدم ساعت نه شد.یک ساعت دیگر کلاس شروع می شد.مادرم سرکار بود و بقیه در خواب.گفتم خوب نیست پدرم را بیدار کنم تا با ماشین برساندم.پیاده و با تاکسی می روم.
بدون صبحانه و با عجله از خانه بیرون آمدم.تا سر کوچه با تمام سرعتم دویدم.سر کوچه یک تاکسی برایم ایستاد و من هم سوار شدم.تا میدان باغملی با تاکسی رفتم.نفهمیدم چگونه رفتم.خواب بودم؟ بیدار بودم؟
همین که به باغملی رسیدیم از ماشین پیاده شدم.راننده گفت:-قابل نداشت. –بله؟ -شما چندی دادی؟ -من؟ -پول ندادی.دادی؟ -ها.پول؟! نه ندادم.همون صد تومن دیگه؟ -قابلیم نداره. –بفرما.دستتون درد نکنه.
از ماشین که پیاده شدم نگاهی به جیبم انداختم؛ به خودم گفتم ای دل غافل دیدی یادم رفت.پول تا مدرسه ندارم.مثل اینکه باید پیاده سیر کنم! حالا چجوری تا اونجا برم؟! آهان فهمیدم یک تکه با اتوبوس می روم بقیه راه هم که پیاده راحت است.
رفتم آن طرف میدان کنار ایستگاه اتوبوس.یک سکه هم ته جیبم نبود.اما من کسی نیستم که جلوی چنین مسله ای کوتاه بیایم.همراه جمعیت سوار اتوبوس شدم.اتوبوس طبق معمول آنقدر شلوغ بود که جای نشستن گیرم نیامد.مجبور شدم به ایستم.من اطمینان دارم شهردار تا به حال سوار اتوبوس های این شهر نشده اگر شده بود دیگر نمی گذاشت راننده ها تا حلقوم ماشین، مسافر سوار کنند.
داشتم خفه می شدم.پسرک گدایی جلویم ایستاده بود که عجیب بویی می داد.دستم را به شانه اش زدم.برگشت نگاهی به من انداخت.گفتم: -تو محله ی شما حموم نیست؟ -ها؟! پول نازنین رو خرج آب ریختن به بدن نمی کنن! پیش خودم گفتم خدا کند امروز پولی گیرش بیاید و برود حمام.
یک دفعه اتوبوس گفت پِس.همه ی مردمی که ایستاده بودند رفتند تو شیشه ی جلوی ماشین.راننده گفت:- هی چه خبره.میله ی جلوی داشبورد رو کندین. یک نفر از جمعیت که خیلی شاکی بود گفت:-یه ده نفر دیگه سوار می کردی. همه زدند زیر خنده.راننده بدجور کم آورده بود.دید نمی شود جلوی این همه آدم سکوت کند –حالا تو پیاده شو کمکی به فرهنگ سازی کرده باشی. یک نفر دیگر گفت: -بابا فرهنگ ساز. خلاصه جر و بحثی توی اتوبوس راه افتاد.تا آنجایی که من می خواستم پیاده شوم هنوز ادامه داشت.
پس.اتوبوس یکبار دیگر ایستاد.باز هم ماجرای قبلی تکرار شد.اما اینبار صدای درها هم آمد.
-چارا گوهری کسی بود؟ من گفتم:-بله. –آقا اجازه بده رد بشم. ببخشید پاتونو از روی پند کفشم بردارید. –دستتون درد نکنه. –بلیط یا پول.اگه داری بلیط بده بهتره. –موقع سوار شدن دادم. –من از کسی چیزی نگرفتم. –باور کن دادم. –خیله خوب قسم نخور به خاطر بیست پنج تومن پول.برو پایین. در اتوبوس را بست و حرکت کرد.همین جور دور می شد.با خودم فکر کردم من قسم خوردم؟! نه بابا.دیگر این روزها قسم مثل کشک شده.برای هر موضوعی قسم می خورند.اما من آدمی نبودم که به خاطر چیز ساده ای قسم بخورم.
-ولش بابا.بی خیال، مردم دیونه اند.بریم دور شد.آلان سر کلاس رام نمی دن.دوباره مثل دیروز اصغر(معلم ریاضی مان.فامیلی اش اصغر زاده بود.اما بچه ها می گفتند اصغر.)می گه تو سر کلاس تجدیدی ها هم دیر میای؟! آخه بد بخت دوباره می افتی.دوباره بی چارگی و....
در راه به سرعت راه می رفتم.هر چند لحظه به ساعت موبایلم نگاهی می انداختم.دیر شد.دیرشد.حالا دیگر صدای پاهایم را می شنیدم که به هم مالیده می شدند و هر لحظه صدایش خشن تر می شد.خش خش خش....
اووه نه.اکبر آقا سر کوچه فرعی مدرسه ایستاده بود.اکبر آقا فروشنده ی بقالی سر کوچه ی مدرسه مان بود.مرد خوبی بود.از اتفاق قرضی هم جنس می داد.من حدودا چهارهزارو پانصد تومان بدهی داشتم.این اواخر تا مرا می دید یادش می افتاد و پولش را طلب می کرد.آخرین بار گفته بود اگر پولم را ندهی به مدرسه تان می آیم و به مدیرتان می گویم.حالا مجبور بودم از کوچه ی پشتی بروم.چون می دانم هنوز یادش هست.
تا رفتم از کوچه ی پشتی دور زدم و به مدرسه رسیدم ساعت ده و نیم شده بود.دیگر اصغر سر کلاس راهم نمی داد. پیش خودم گفتم دیگر خودم را سبک نکنم.مستقیم به دفتر مدیریت مدرسه می روم.
-آقا اجازه.سلام آقا. –کی به تو اجازه داد صحبت کنی؟! سلام علیکم. کجا بودی تا حالا؟ نیم ساعت از کلاس ریاضی گذشته. –ببخشید آقا پدرم خواب بود. –عجب؟! بابایه من هم مرده.من دیگه سرکار نمیام.- حال.... ببخشید. –شانس اوردی آقا اصغر زاده هنوز نیامده.ماشینش خراب شده.برو سر کلاس پیش بچه ها الآن خودم می آیم. –آقا اجازه؟ پس پارسال بابایه ما ماشین نداشت ما مدرسه نمیامدیم؟! مدیرمان آقای جلالی خنده ای کرد و گفت:فضولی موقوف.برو سر کلاس.
دیگر از روی اجبار یا هر چه اسمش را بگذاریم به طرف کلاس رفتم.کلاس ما کلاس یکی مانده به انتهای سالن بود.از صدای بچه ها فهمیدم که خبری هست.سرعتم را بیشتر کردم.به در کلاس که رسیدم با صحنه ای عجیب مواجه شدم:یکی از بچه ها روی کول رضا(دوست صمیمی من)بود و پشت سر هم به او دستور می داد: -چپ چپ.تند برو دیگه.الان اصغر جون میاد. –حالا تا اون بالا کیف می کنی اصغر شد اصغر جون؟ -برو آقا، وظیفتو انجام بده.-بسه دیگه.پنج دقیقه شد. من جلو رفتم.دستی زدم به شانه ی رضا: -رضا چه کاره ای؟! چرا همچین می کنی؟!-بیا پایین دیگه.بسه.پنج دقیقه شد. –آروم.آروم.آفرین.دیگه شرط نبندی ها کوچولو! حسین که از پشت رضا پایین آمده بود داشت لباس هایش را مرتب می کرد و با بقیه بچه ها می خندید.من دوباره گفتم: - رضا چرا خری می دادی؟! –هچی بابا.دیروز روی مسابقه فوتبال شرطبندی کردیم.دیشت تیمم باخت.مجبور شدم به این پوزو خری بدم. – همینه که می گن شرط بندی حرومه. بچه ها همه خندیدند.یکی گفت شد حکایت اون داستان که یارو به خاطر یه لقمه نون سگ شد.رضا هم به خاطر یه توپو چندتا آدم بیکارتر از خودش، خر شد.
برچسبها:
یادداشت های احمد ، پارسا بهنام
بسم الله الرّحمن الرّحیم
به نام نامی دوست،که هر چه دهد نیکوست
سلام دوستان عزیز.این وبلاگ با موضوع داستانی نوشته ی خودم شروع به کار کرد.
امیدوارم از داستان لذت ببرید.
به امید خدا
سلام دوستان عزیز.این وبلاگ با موضوع داستانی نوشته ی خودم شروع به کار کرد.
امیدوارم از داستان لذت ببرید.
به امید خدا
برچسبها:
یادداشت های احمد ، پارسا بهنام
اشتراک در:
پیامها (Atom)